Monday, January 16, 2006

Saturday, January 14, 2006

Tuesday, January 10, 2006

Monday, January 09, 2006

Saturday, January 07, 2006

audio blog

this is an audio post - click to play

san diego


















خوب امروز با هم یه کم بریم ببینیم تو سندیگو چه خبره. این طور که من میدونم سندیگو بعد از لوس آنجلس بزرگترین شهر ایالت کالیفرنیا و هفتمین شهر بزرگ ایالات متحده است. در مجموع سه میلیون نفر جمعیت داره . کلا سندیگو کانتی از هجده تا شهر کوچکتر تشکیل شده. البته شهر که میگم فکر نکنین شهر، اینا به محله میگن شهر!!! سندیگو حدود هفتاد مایل ساحل در کنار اقیانوس آرام داره . در واقع سندیگو در جنوب غربی ترین نقطه آمریکا و در مرز مشترک آمریکا با مکزیک قرار گرفته. از دم خونه من تا مرز مکزیک شاید کمتر از بیست دقیقه راه باشه(البته تو اوتوبان) این طور که میدونم زمانی نه چندان دور کل ایالت کالیفرنیا و قسمتهایی از ایالت آریزونا جزو خاک مکزیک بوده. حدود سال ۱۸۵۰ در طی جنگی بین مکزیک و آمریکا ، سران مکزیک کل ایالت کالیفرنیا رو با آمریکایی ها معامله می کنن ولی با این شرط که ساکنین مکزیکی در خونه های خودشون بمونن. بعد از اتمام جنگ آمریکایی ها هم نامردی نمیکنن و همه مکزیکی ها رو با مهرورزی کامل میندازن بیرون. این معامله وقتی شیرین تر میشه که بدونین امروزه تولید ناخالص ملی ایالت کالیفرنیا تنها از هفت کشور دنیا کمتره.!!!! از جاهای بسیار دیدنی و معروف سندیگو یکی باغ وحش سندیگو است که بخاطر گونه های نادر حیوانی موجود در اون شهرت جهانی داره و دیگری دنیای آبی یا (دریایی) است. حتما بعدا براتون از هر قسمت گزارشهای مفصل مینویسم. آب و هوای سندیگو واقعا معجزه است چون تقریبا همیشه بهاریه متوسط سالیانه اون 21 درجه سانتیگراد است و خلاصه خیلی باحاله
این جا تا دلتون بخواد عکس از سندیگو ببینید

Monday, January 02, 2006

HDTV 65"



چند روز پیش بعد از اون تعطیلی کذایی کریسمس که واقعا شهر رو مثل شهر مرده ها کرده بود از خونه زدم بیرون. بعد از یه پیاده روی جانانه رسیدم به یکی از فروشگاههای زنجیره ای معروف لوازم الکترونیکی در این ولایات متحده. اینا بهش میگن سیرکت سیتی ولی خوب حالا چون شمایید می تونیین بگیین صفا سیتی. بعد از وارد شدن به فروشگاه اولیین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد بخش تلوزیون ها بود . تقریبا میشه گفت که دیگه اینا تلوزیون نیستند بلکه سینما هستند آ خه بابا ۶۵ اینچ که دیگه اسمش تلویزیون نیست. خلاصه از زمین و هوا و چپ و راست این تلوزیون بود که می شد دید. دیگه لازم به گفتن نیست که وضوح تصویر هم آ ینه!! اما چیزی که باعث شد من حدود بیست دقیقه از جام تکون نخورم فیلمی بود که بر صفحه این تلوزیون ها در حال پخش شدن بود .
فیلم از شبکه دیسکاوری آمریکا و در مورد نظامیان آمریکا در عراق بود. صحنه ها اینقدر واضح و شفاف و البته گاهی آنقدر تلخ بود که مو بر بدن آدم راست می شد. بچه ها به سربازها گل می دادند و سربازها به آنها شکلات. هر از چند گاهی هم یکی از سربازها دست ضمختش را به سر بچه ها میکشید تا شاید یادشان بیندازد که چه به سرشان آمده و چه خواهد آمد. درصحنه ای دیگر یک ماشین گشت پلیس عراقی می رفت که جلوی غارت یک کامیون باری اونم توی شهر بغداد رو بگیره .البته با اسکرت دوتا نفربر آمریکایی تا خرخره مسلح! وقتی به کامیون رسیدند تقریبا دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود. غارتگران با دیدن پلیس پا به فرار گذاشتند. هر کس به یه طرف می دویید. در واقع این غارتگران تعدادی بچه ده دوازده ساله بیشتر نبودند شاید مسن ترین شان هجده سال بیشتر نداشت. وقتی یکی از اونها رو در حالی که یه کفش سفید و خوشگل آدیداس تو دستاش بود گرفتند، می شد عمق بدبختی رو تو نگاهش دید. پلیس های عراقی هم نامردی نکردند تا جایی که می خورد کتکش زدند. دوربین آمریکایی ها هم زوم کرده بود رو این صحنه و گوینده هم با آب و تاب داشت این قضیه رو محکوم می کرد. در صحنه بعد مردم دور یک سرباز آمریکایی حلقه زده بودند و در حالی که بهش سیگار و غذا می دادند یه خوش و بشی هم باهاش می کردند. در تمام طول مدت فیلم موسیقی زیبایی در زمینه فیلم شنیده می شد از همونها که احساسات نوستالژیک آدم رو قلقلک میده. خلاصه در نهایت این نمایش مضحک با یکی از همان تصاویر کلیشه ای هالیودی از غروب خورشید شهر ویران شده بغداد در حالی که دو هلکوپتر آمریکایی برفراز اون به سمت افق در حال پرواز بودند خاتمه یافت. اینها همه گوشه هایی است از نتایج حماقتهای یک دیکتاتور یا بهتر بگویم حماقت مردمانی که این دیکتاتور را در دامان خود پروراندند.
با این همه عراق امروز در راهی گام می گذارد که می توان به آینده آن امیدوار بود. هر چند که هزینه ای گزاف برای آن پرداخت شده و خواهد شد.
حالا تمام این حرفها رو زدم اجازه بدین یه پیام هم به جورج عزیز بدم:
سلام جورج عزیز:قبل از هرچیز اجازه بده سال نوی میلادی رو به تو و خانواده محترمت تبریک بگم. هر چند دلیل خاصی برای این کار خودم نمی بینم، ولی خواستم تو این سال نوی میلادی هم من از قافله عقب نمونده باشم و هم اینکه کلکسیون فاک های تو تکمیل تر شده باشه. به همین خاطر این عکس تقدیم به تو.
عکس از لوموکوف
در آخر می خوام این پست رو با سخنی گوهربار از یکی از بزرگان که به گمانم یا جناب ملاحسنی بودند یا جناب رازینی (دانشگاه بوعلی سینا) به پایان ببرم. می فرماید:
ای بوش! تو بوشی؟ نه ! تو پوشی تو موشی.......